سرای سایه کاشان

نگران بودیم ، می دانستیم اقامتمان داخل شهر کاشان است ، فکر می کردیم بافت شهری مانع این شود تا سرای سایه گرما و دنجی خاصی داشته باشد

به عقب تر برگردم ، روز آخر سفر بود و ما بسیار راضی و خشنود از دیدن زیبایی های فراموش نشدنی وارد شهر کاشان شدیم ، قبل تر کاشان رفته بودیم شهری مذهبی و تاریخی ، جایی که هر کوچه و پس کوچه اش یک کتاب تاریخ قطور دست نخورده است.

بعد از ظهر بود با آقای اسکندری مسئول اقامتگاه تماس گرفتیم ما را تا کوچه بسیار باریکی راهنمایی کرد و به ما گفت در محوطه باز سر کوچه ماشین را پارک کنیم ، برای تحویل اتاق وارد کوچه باریکی شدم از کنار بازارچه ای طاقی که خودش شبیه نقاشی بود گذر کردم ، بچه ها در ماشین نشسته بودند ، به انتهای کوچه رسیدم ، بر سردر راهرویی باریک اما زیبا ، نوشته شده بود سرای سایه

راهرو را وارد شدم بر دیوار راهرو عکسهایی از قبل و بعد از بازسازی بنا نصب شده بود ، عکس ها زیبایی فراوانی را نشان می داد اما باید خودم می دیدم  ،به در چوبی کوتاهی رسیدم ، زنگ زدم در باز شد ، ادامه راهرو مرا به حیاطی کوچک رساند ، بیشتر از چیزی که می دیدم ، آنچه حس می کردم عجیب بود ، حیاط کوچکی با دو تخت در دو طرف که روی یکی از تخت ها سه جوان که بعدا فهمیدم فرانسوی بودند نشسته و با کارت باز ی می کردند، آقای اسکندری از دفتر بیرون آمد و باهم خوش و بش کردیم ، مردی ریز جثه با قلبی بزرگ و رئوف

اقامتگاه بوم گردی سرای سایه در بافت تاریخی کاشان قدمتی متعلق به دوره پهلوی دارد و عمر آن بالغ بر ۲۰۰  سال می باشد، آقای اسکندری به همراه همسر محترمشان در سال ۹۶ بازسازی را به اتمام رساندند و سرای سایه دوست داشتنی را متولد کردند، این اقامتگاه متناسب با معماری خانه های کاشان ساخته شده طوری که اتاق ها دور تا دور حیاط این خانه و حوضی لاجوردی در وسط حیا ط قرار گرفته است ، اقامتگاه دارای ۶ باب اتاق در دو طبقه می باشد و ظرفیت اسکان و پذیرایی ۱۹ گردشگر را داراست

به ماشین برگشتم و بچه ها را که نگران شهری بودن اقامتگاه بودند آسوده خاطر کردم ، وسایل را برداشته و دم دم غروب به سرای سایه بازگشتیم ، اتاق ما چهار پله بلند به پایین میخورد ، دری شیشه داشت که از پشت می شد با پرده آن را پوشاند ، تخت هایی تمیز و مرتب با رختخواب بسیار پاکیزه بر روی آنها آرام گرفته بودند، طاقچه های زیبا در اتاقی مستطیل شکل و بلند که حال خوبی داشت در کنار سرویس و حمام بسیار تمیز امکانات اتاق بود اما این وسط یک مشکل وجود داشت ، مشکل این بود که نمی توانستی داخل اتاق تاب بیاوری چیزی از حیاط نا خود آگاه تو را فرا می خواند ، به حیاط رفتیم به چز جند جوان یک مرد جا افتاده تقریبا ۵۰ ساله در بالکن طبقه دوم برایمان دستی تکان داد و گویی او نیز به سمت حیاط کشیده می شد ، مرد به حیاط آمد ، همه بی دلیل دور هم نشسته بودیم ، صمیمیت چیزی نیست که به زور به وجودش بیاوری… در ذره ذره خشت و دیوارها در ذرات هوا و در صدای ساتع شده از حوض میانی حیاط صمیمیت حکم فرما بود ، اسم مرد فرانسوی گیلارد بود ، سفر سوم خود را به ایران تجربه می کرد و ناراحت بود که با این قیمت ارز ما هیچگاه نمی توانیم از زادگاه او دیدن کنیم ، کمی گپ زدیم ، خلاصه حرفهایمان گیلارد هم مثل ما به صمیمیت اقامتگاه مبتلا شده بود، به واقعی بودن آقای اسکندری ، همسرشان ، مدیر داخلی جوان و بومی ، به حقیقت وجودی بنا و گرمایی که در تار و پود اقامتگاه می رقصید

برای صرف غذاهای بومی در اقامتگاه می بایست از قبل تر هماهنگی می کردیم و ما این را نمی دانستیم ، پس دوستان جدیدمان را باید برای صرف غذا برای مدتی بدرود می گفتیم

از اقامتگاه به دنبال رستورانی سنتی به راه افتادیم ، متاسفانه با تغییر ذائقه بشر هر روز تعداد مکان هایی که غذای سنتی ارائه می دهند کم و کمتر می شود ، پس از مدت زیادی گشتن به یک رستوران سنتی رسیدیم و با گشنگی زیاد وارد شدیم ، سفارش ما کباب شترمرغ ، شفته سماق و کشک و بادمجان بود متاسفانه رستوران ، پلو با گوشت و لوبیا ، کوفته آب سماق ، خورش نخود آله و جوجویی تاس کباب را برای آن روز آماده نداشت ، اینها مهم ترین غذاهای سنتی و بومی کاشان اند

غذای بسیار خوشمزه ای نوش جان کردیم که اتفاقا قیمت بالایی هم نداشت ، پس از آن صاحب رستوران برایمان یک چای هل تازه دم دیشلمه ریخت ، این شکمویانه ما در شهر کاشان بود موقع برخواستن حتی راه رفتن هم برایمان سخت شده بود ، حال وقت بازگشت به سرای صمیمی سایه بود ، دلمان برای دوستان جدیدمان تنگ شده بود

شاید این تنها کلماتی بودند که شب رادر اقامتگاه توصیف می کردند ، وقتی به اقامتگاه برگشتیم دوستان غیر ایرانیمان به دلیل نوع زندگی هفت پادشاه را خواب می دیدند ، از آقای اسکندری چای گرفتیم و در سکوت و پچ پچ کنان نوشیدیم، سرمای اول پاییز پوستمان را نوازش می کرد و گاه گاه خمیازه ای بر چهره هر کداممان می نشست ، وقت خواب بود که صدای خاصی توجه ما را دزدید

صدایی که می گفت پدر سوخته …. پدر سوخته 

نه نگران نباشید دعوا یا فحش نبود ، این صدای مرغ مینای بسیار زیبای داخل قفس در گوشه حیاط بود ، از آن حیواناتی که دارای کاریزما و شخصیت خاصی هستند ، در همان خستگی کمی با مرغ مینای عزیز معاشرت کردیم و به سمت اتاقمان رفتیم ، دیگر اتفاق خاصی نیفتاد چون نرسیده به اتاق پتو در آغوش گرفتیم و همچون نوزاد به خواب فرو رفتیم

از خواب برخواستیم نورهای باریکی از لای پرده به داخل اتاق نفوذ کرده بود ، به حیاط آمدیم و دیدیم دوستان فرانسویمان داخل غذا خوری مشغول خوردن صبحانه اند ،

وارد غذاخوری شدیم و به به

ظروف مسی هیجان انگیز محتویات صبحانه را در آغوش کشیده بودند ، نان محلی ، مربای محلی و سماور بزرگ قدیمی که قوری چای را روی سر نگه می داشت ، گوجه ، خیار،انگور، کره ، پنیر و… کنار سماور به صورت سلف سرویس قرار داشت ، مشغول برداشتن طراوت های صبح گاهی بودیم که آن مدیر داخلی کم سن و سال که متاسفانه هیچ گاهش نامش را نفهمیدیم برایمان در تابه های روحی یک نفره تخم مرغ محلی شکاند و صبح ما را ساخت

باید به تهران باز می گشتیم اما موقع جمع کردن وسایل هنوز خارج نشده بودیم که دلمان تنگ شد ، برای دو ماهی قرمز زیبای داخل حوض ، برای مرغ مینای بی ادب خوشگل ، برای آقای اسکندری و از همه مهم تر برای تار و پود وحس سایه

cooperation with otaghak.com