Mazdagerd House

استان همدان

در آخرین روزهای پاییز شاید وقتی که همه در گیر تفریح و بازدید از جنوب کشور بودند ما عقربه معکوس را برگزیدیم و به سمت استان همدان حرکت کردیم . جاده نم باران می زد و باد سردی در فضا پیچیده بود،  اولین مقصد ما روستای توریستی امزاجرد در ۲۱ کیلومتری شهر همدان بودکه در زبان  محلی آنجا را به مزاگرد می شناسند روستایی که با توجه به تحقیقات اینترنتیمیان از گذشته بسیار پر باری بهره مند است

اقامتگاه بوم گردی مزداگرد در هم تنیده با نام امزاجرد از دو عمارت بسیار بزرگ در دو خیابان متفاوت شکل گرفته است ، این اقامتگاه جمعا دارای ۱۳ باب اتاق می باشد که ظرفیت پذیرش ۹۰ میهمان را دارا است 

حدودا نزدیک ساعت ۳ بعد از ظهر ما به روستای امزاجرد رسیدیم ، روستایی آرام با یک چهارراه اصلی و فروشگاه هایی که همه حول محور این چهارراه بنا شده اند ، قصاب جذابی چند کلامی مهمانمان کرد و از گذشته این روستای مهم برایمان گفت ، پس از آن  وارد کوچه ای باریک شدیم که ما را به در پشتی اقامتگاه شماره یک (محل اقامتمان) می رساند ، درب  با استقبال بسیار گرم آقای اسماعیل زاده صاحب اقامتگاه باز شد ، ماشین را در محوطه پارکینگ و کنار گل های آفتابگردان پارک کردیم

اولین حس خوب را مدیون شوکا هستیم ، سگ نگهبان اقامتگاه که بسیار لوس و گرم و مهربان بود ، پس از خوش و بش و کمی حس نشاط با شوکا از درب کوچک چوبی پشت وارد حیاط شدیم ، بزرگنمایی نیست اگر بگویم اولین خانه روستایی واقعی زندگی ام را تجربه کردم، یک حیاط با صفا همراه چاهی آبی رنگ در میانه اش ، همسر و دختر بامزه کوچک آقای اسماعیل زاده از ما استقبال کردند و ما را به اتاق شاه نشین در طبقه بالا دعوت نمودند

پله های چوبی را که بالا می رفتیم صدای جیرجیرش شبیه بهترین نت ها بر روی ویولن بود ، به طبقه بالا رسیدیم  ، یک در چوبی زیبا که با هنرهای دستی جذابی تزیین شده بود به روی ما باز شد ، داخل اتاق زیبا بود اما بیشتر از زیبایی می توان گفت واقعی بود ، شاید حسی که قبل تر در بعضی اقامتگاه ها که بیشتر شبیه دکور های فیلم های سینمایی هستند بر من غالب شده بود  تماما دگرگون شد و مرا با زندگی روستایی در لحظه غافلگیر کرد

کرسی جذاب با آن پتوهای کلفت و گرم که دوس داشتی تمام مدت در گرما چرت بزنی ، معماری زیبا و ابتدایی با استفاده از چوب و خشت حال و هوایی داشت که برای لمسش فقط باید شب را در مزداگرد بمانی ، اتاق ها پنجره های بزرگی داشت که مشرف به حیاط بود و وقتی آن را باز می گذاشتی احساس می کردی با بقیه در یک خانه زندگی می کنی ، گرمایی از جنس خانواده

موقع خواب سکوت سرزنده ای با زیر صدای پارس سگها بهترین لالایی برای رویا دیدن تا صبح بود

تمامی اتاقهای اقامتگاه بوم گردی مزداگرد دارای سرویس کف خواب بسیار تمیز و فاقد سرویس بهداشتی و حمام اختصاصی می باشند ، در محوطه حیاط سرویس بهداشتی فرنگی و ایرانی ، حمام و آشپزخانه مشترک بسیار زیبایی قرار گرفته است. آشپزخانه به معنای واقعی کامل ذهن را می برد به خانواده های سنتی قدیمی ، از ظروف سنتی تا ادویه های گوناگون ، البته که در صورت هماهنگی از قبل غذای سنتی برای عزیزان سرو خواهد شد. از تخت های قرار گرفته در حیاط کنار چاه آب قدیمی نمی توان گذشت ، بگذارید اسمش را بهترین جا برای نشستن ، در هوای تمیز و ناب دور آتش و شاید لذت تعریف کردن خاطرات تا پاسی از شب ، اما نقطه طلایی اقامتگاه موزه ساخته شده توسط خود آقای اسماعیل زاده است ، اتاقی پر از وسایل قدیمی که خانواده خان اسبق امزاجرد آنها را اهدا کرده اند و صاحب فوق العاده با دانش خانه جز به جز تمامی تاریخ آنها را برایمان گفت و ما لذت بردیم. از کوزه های مختلف با سن های متفاوت برای استفاده در جنگ گرفته یا روز های قحطی تا الک های ساخته شده از روده گوسفند با دوامی چند صد ساله ، سی دقیقه زمان برای ما گویی کتب بسیار داشت

کنار آشپزخانه چایخانه ای قرار گرفته با تخت های زیبا و باصفا طوری که جان می دهد زیر سقف های هلالی گلی اش لم دهی و چای قند پهلو بنوشی، ضبطی در گوشه این چایخانه قرار دارد پر ا ز نوارهای خاطره انگیز ، ما خود غذایی که در آشپزخانه پخته بودیم را آنجا بردیم و کنار نوای زیبای تکنوازی تار شام خوردیم

پیشنهاد ما برای سفر به این منطقه ناب و دیدنی همراه داشتن لباس گرم است ، بعد از اینکه تماما گرم شدید وقت سر زدن به شهر سفال لاله جین است که بسیار نزدیک به روستای امزاجرد چیزی حدود ۲۰ دقیقه ای آن قرار گرفته شهری که مر کز سفال ایران نام دارد . طرح و رنگ های بدیع و متنوع که با قیمت هایی بسیار کمتر از بقیه ایران می توانید برای سوغات یا استفاده شخصی خریداری کنید ، البته اگر هم خواستید در خود امزاجرد وقت بگذرانید نگران نباشید ، تپه خندان ، حمام قدیمی ، تپه گورستان ، پل نارنجی و بسیاری رودهای خروشان در این روستا انتظار شما را می کشند ، غروب های امزاجرد با آن خانه های قدیمی و بعضا خالی از سکنه وقتی نارنجی بی نظیر خورشید بر آنها می تابد بهترین موقعیت برای گرفتن عکس هایی جاودان است. دیدن پرنده های مهاجر در کنار کبوتر های پشت بام های اهالی و تماشای الگوهای طبیعی شگفت انگیز بر آمده از پرواز آنها یکی دیگر از جاذبه های روستای ماندگار امزاجرد می باشد

سخن کوتاه کنیم ، بزرگی می گفت زیبایی در سادگی است ، مزداگرد نماد زیبایی است چون اصالت دارد و به جای خودنمایی سعی در شبیه سازی واقعی ترین شرایط موجود برای زندگی روستایی است و صاحبین آن خود واقعیشان را حفظ کردند و شما در تمامی مقاطع به جای حس مشتری بودن ، حس ممهمان بودن را دارا خواهید شد

سفر ما به مزداجرد صمیمیترین سفری بود که تا به حال رفتیم و قطعا بازهم در فصول دیگر مخصوصا بهار به آنجا باز خواهیم گشت

سرای سایه کاشان

نگران بودیم ، می دانستیم اقامتمان داخل شهر کاشان است ، فکر می کردیم بافت شهری مانع این شود تا سرای سایه گرما و دنجی خاصی داشته باشد

به عقب تر برگردم ، روز آخر سفر بود و ما بسیار راضی و خشنود از دیدن زیبایی های فراموش نشدنی وارد شهر کاشان شدیم ، قبل تر کاشان رفته بودیم شهری مذهبی و تاریخی ، جایی که هر کوچه و پس کوچه اش یک کتاب تاریخ قطور دست نخورده است.

بعد از ظهر بود با آقای اسکندری مسئول اقامتگاه تماس گرفتیم ما را تا کوچه بسیار باریکی راهنمایی کرد و به ما گفت در محوطه باز سر کوچه ماشین را پارک کنیم ، برای تحویل اتاق وارد کوچه باریکی شدم از کنار بازارچه ای طاقی که خودش شبیه نقاشی بود گذر کردم ، بچه ها در ماشین نشسته بودند ، به انتهای کوچه رسیدم ، بر سردر راهرویی باریک اما زیبا ، نوشته شده بود سرای سایه

راهرو را وارد شدم بر دیوار راهرو عکسهایی از قبل و بعد از بازسازی بنا نصب شده بود ، عکس ها زیبایی فراوانی را نشان می داد اما باید خودم می دیدم  ،به در چوبی کوتاهی رسیدم ، زنگ زدم در باز شد ، ادامه راهرو مرا به حیاطی کوچک رساند ، بیشتر از چیزی که می دیدم ، آنچه حس می کردم عجیب بود ، حیاط کوچکی با دو تخت در دو طرف که روی یکی از تخت ها سه جوان که بعدا فهمیدم فرانسوی بودند نشسته و با کارت باز ی می کردند، آقای اسکندری از دفتر بیرون آمد و باهم خوش و بش کردیم ، مردی ریز جثه با قلبی بزرگ و رئوف

اقامتگاه بوم گردی سرای سایه در بافت تاریخی کاشان قدمتی متعلق به دوره پهلوی دارد و عمر آن بالغ بر ۲۰۰  سال می باشد، آقای اسکندری به همراه همسر محترمشان در سال ۹۶ بازسازی را به اتمام رساندند و سرای سایه دوست داشتنی را متولد کردند، این اقامتگاه متناسب با معماری خانه های کاشان ساخته شده طوری که اتاق ها دور تا دور حیاط این خانه و حوضی لاجوردی در وسط حیا ط قرار گرفته است ، اقامتگاه دارای ۶ باب اتاق در دو طبقه می باشد و ظرفیت اسکان و پذیرایی ۱۹ گردشگر را داراست

به ماشین برگشتم و بچه ها را که نگران شهری بودن اقامتگاه بودند آسوده خاطر کردم ، وسایل را برداشته و دم دم غروب به سرای سایه بازگشتیم ، اتاق ما چهار پله بلند به پایین میخورد ، دری شیشه داشت که از پشت می شد با پرده آن را پوشاند ، تخت هایی تمیز و مرتب با رختخواب بسیار پاکیزه بر روی آنها آرام گرفته بودند، طاقچه های زیبا در اتاقی مستطیل شکل و بلند که حال خوبی داشت در کنار سرویس و حمام بسیار تمیز امکانات اتاق بود اما این وسط یک مشکل وجود داشت ، مشکل این بود که نمی توانستی داخل اتاق تاب بیاوری چیزی از حیاط نا خود آگاه تو را فرا می خواند ، به حیاط رفتیم به چز جند جوان یک مرد جا افتاده تقریبا ۵۰ ساله در بالکن طبقه دوم برایمان دستی تکان داد و گویی او نیز به سمت حیاط کشیده می شد ، مرد به حیاط آمد ، همه بی دلیل دور هم نشسته بودیم ، صمیمیت چیزی نیست که به زور به وجودش بیاوری… در ذره ذره خشت و دیوارها در ذرات هوا و در صدای ساتع شده از حوض میانی حیاط صمیمیت حکم فرما بود ، اسم مرد فرانسوی گیلارد بود ، سفر سوم خود را به ایران تجربه می کرد و ناراحت بود که با این قیمت ارز ما هیچگاه نمی توانیم از زادگاه او دیدن کنیم ، کمی گپ زدیم ، خلاصه حرفهایمان گیلارد هم مثل ما به صمیمیت اقامتگاه مبتلا شده بود، به واقعی بودن آقای اسکندری ، همسرشان ، مدیر داخلی جوان و بومی ، به حقیقت وجودی بنا و گرمایی که در تار و پود اقامتگاه می رقصید

برای صرف غذاهای بومی در اقامتگاه می بایست از قبل تر هماهنگی می کردیم و ما این را نمی دانستیم ، پس دوستان جدیدمان را باید برای صرف غذا برای مدتی بدرود می گفتیم

از اقامتگاه به دنبال رستورانی سنتی به راه افتادیم ، متاسفانه با تغییر ذائقه بشر هر روز تعداد مکان هایی که غذای سنتی ارائه می دهند کم و کمتر می شود ، پس از مدت زیادی گشتن به یک رستوران سنتی رسیدیم و با گشنگی زیاد وارد شدیم ، سفارش ما کباب شترمرغ ، شفته سماق و کشک و بادمجان بود متاسفانه رستوران ، پلو با گوشت و لوبیا ، کوفته آب سماق ، خورش نخود آله و جوجویی تاس کباب را برای آن روز آماده نداشت ، اینها مهم ترین غذاهای سنتی و بومی کاشان اند

غذای بسیار خوشمزه ای نوش جان کردیم که اتفاقا قیمت بالایی هم نداشت ، پس از آن صاحب رستوران برایمان یک چای هل تازه دم دیشلمه ریخت ، این شکمویانه ما در شهر کاشان بود موقع برخواستن حتی راه رفتن هم برایمان سخت شده بود ، حال وقت بازگشت به سرای صمیمی سایه بود ، دلمان برای دوستان جدیدمان تنگ شده بود

شاید این تنها کلماتی بودند که شب رادر اقامتگاه توصیف می کردند ، وقتی به اقامتگاه برگشتیم دوستان غیر ایرانیمان به دلیل نوع زندگی هفت پادشاه را خواب می دیدند ، از آقای اسکندری چای گرفتیم و در سکوت و پچ پچ کنان نوشیدیم، سرمای اول پاییز پوستمان را نوازش می کرد و گاه گاه خمیازه ای بر چهره هر کداممان می نشست ، وقت خواب بود که صدای خاصی توجه ما را دزدید

صدایی که می گفت پدر سوخته …. پدر سوخته 

نه نگران نباشید دعوا یا فحش نبود ، این صدای مرغ مینای بسیار زیبای داخل قفس در گوشه حیاط بود ، از آن حیواناتی که دارای کاریزما و شخصیت خاصی هستند ، در همان خستگی کمی با مرغ مینای عزیز معاشرت کردیم و به سمت اتاقمان رفتیم ، دیگر اتفاق خاصی نیفتاد چون نرسیده به اتاق پتو در آغوش گرفتیم و همچون نوزاد به خواب فرو رفتیم

از خواب برخواستیم نورهای باریکی از لای پرده به داخل اتاق نفوذ کرده بود ، به حیاط آمدیم و دیدیم دوستان فرانسویمان داخل غذا خوری مشغول خوردن صبحانه اند ،

وارد غذاخوری شدیم و به به

ظروف مسی هیجان انگیز محتویات صبحانه را در آغوش کشیده بودند ، نان محلی ، مربای محلی و سماور بزرگ قدیمی که قوری چای را روی سر نگه می داشت ، گوجه ، خیار،انگور، کره ، پنیر و… کنار سماور به صورت سلف سرویس قرار داشت ، مشغول برداشتن طراوت های صبح گاهی بودیم که آن مدیر داخلی کم سن و سال که متاسفانه هیچ گاهش نامش را نفهمیدیم برایمان در تابه های روحی یک نفره تخم مرغ محلی شکاند و صبح ما را ساخت

باید به تهران باز می گشتیم اما موقع جمع کردن وسایل هنوز خارج نشده بودیم که دلمان تنگ شد ، برای دو ماهی قرمز زیبای داخل حوض ، برای مرغ مینای بی ادب خوشگل ، برای آقای اسکندری و از همه مهم تر برای تار و پود وحس سایه

cooperation with otaghak.com

Safa House

Aran Va Bidgol

من هر وقت مهمان خارجی داشته باشم اولین پیشنهادم خانه صفا است

این جمله ای بود که ما بعد از ورود به این بنای تاریخی و زیبا با خود تکرار می کردیم

داستان از آنجایی شروع شد که ما شب قبل پس از اینکه در کویر مصر گیر کرده بودیم داخل ماشین شب را صبح کردیم و از روستای مصر به طرف آران و بیدگل به حرکت افتادیم

بافت کویری جاده اولین نقطه جذاب این مسیر بود ،جاده ای که رنگ نارنجی اش حال خوبت را گرم می کرد، از شهرهای زیبایی همچون انارک و مخصوصا موغار با قلعه های تاریخی اش عبور کردیم تا رسیدیم به شهر تاریخی آران و بیدگل ، بسی خسته راه بودیم که طی تحقیقات متوجه شدیم این شهر یکی از تاریخی ترین شهرهای کل ایران است ، اولین آثار به دست آمده در این شهر متعلق به انسان عصر حجر است که کمان دور کویر نمک را برای استقرار برگزیده بود

این شهر که در شمال استان اصفهان واقع شده است ، به قدری جاذبه های گردشگری در خود جای داده که پیشینه اش همچون تلنگری حال ما را دگرگون گرد. درحال تفکروتعجب از کمبود دانش خود بودیم تا

از روی نقشه به کوچه ای باریک رسیدیم که منتهی به کوچه پارکینگ اقامتگاه می شد در یک فضای امن و تقریبا در ده متری درب ورودی خانه ماشین را پارک کردیم ،  تلفن را برداشته و با صاحب اقامتگاه تماس گرفتیم ، بانویی محترم با ما صحبت کرد و چند لحظه ای بیشتر طول نکشید که مردی خوش برخورد درب را بر روی ما گشود از آنجایی که از بیرون به خاطر نوع معماری متفاوت بنا چیز خاصی مشخص نبود ، با باز شدن در فضایی عجیب تا عمق استخوانمان را لرزاند گویی گوشه ای از تاریخ در انتظار ما دست نخورده باقی مانده بود

خانه صفا گذشته ای که در آن همیشه حالمان خوب است

خانه صفا یکی از عمارت های مجموعه بنی طبا در حیاطی به سبک معماری گودال باغچه است که که از دوران صفوی تا اوایل دوره پهلوی اول ساخته شده است

این اقامتگاه با ظرفیت ۴۰ نفر یکی از بهترین انتخاب ها برای تورهای طبیعت گردی و تاریخی ، سفرهای دسته جمعی دوستانه و خانوادگی می باشد

در سرداب اصلی رستورانی سنتی با غذاهای خانگی میزبان مهمانان کویر زیبای مرنجاب است و در سرداب دیگرکافه دارچین محیطی دنج برای مهمانان فراهم کرده است، ۷ اتاق این مجموعه همگی دارای سرویس های بسیار تمیز و رختخواب های تک نفره ضد عفونی شده می باشد

با توجه به قدمت ۳۵۰ ساله این بنا ، شما فقط از یک اقامتگاه دیدن نمی کنید بلکه اقامتگاه شما یک برگ از تاریخ غنی مناطق کویر نشین کشور زیبای ماست

حس لمس تاریخ رویای دیرینه بشر

شاید هنوز بیشتر از سه قدم از در به سمت داخل فاصله نگرفته بودیم ، نمی توانستیم بی تفاوت بیشتر داخل شویم ، ایستاده بودیم و چشمانمان در جایگاه دوربین های ثبت لحظه فقط می چرخید ، بدون بزرگنمایی با شاید چیزی حدود ۱۰۰ گنجشک داخل درختان روبرو شدیم ، می خواندند تا همصدایی با شند برای صدای زیبای آب نمای حوض میان حیاط، از در که وارد شوی اتاق ها در طبقه همکف قرار گرفته اند ، حیاط در طبقه منفی یک شور و حال وصف ناپذیری به این خانه داده است ، علی و نسترن برای استقبال ما آنجا ایستاده بودند … زوجی از جنس فرهنگ و هنر

کتاب تاریخ مشروطه زیر بغل علی خودنمایی می کرد ، با آنها همصحبت شدیم و به ما گفتند که چگونه با عشق پس از تجربیات فراوانشان در عرصه طبیعت گردی بالاخره از زندگی در تهران دست کشیدند تا با عشق خانه باصفای صفا را بسازند

ما را به سمت اتاقمان راهنمایی کردند، جلوی هر اتاق فانوسی دلربا بر روی ستون دم درب آویزان شده بود ، درب اتاق را که باز کردیم به گفته تمام بچه ها با تمیزترین اتاق زندگیمان روبرو شدیم نظافتی که ذره ای از ارزش تاریخی و قدمت خانه کم نمی کرد

پنجره های رنگی و زیبا اولین چشمک را در اتاق به ما می زد ، چینش فوق العاده زیبا ، ساده یا بهتر بگویم مینیمال تاریخی اتاق ، حسی را به ما القا کرد که دوس داشتیم زمان بایستد ، رختخواب ها به صورت تک نفره به زیباترین شکل ممکن بقچه شده بودند ، دری در انتهای اتاق به روی رختکن بزرگی باز می شد که در کنارش حمام و سرویس بهداشتی ساخته شده بود

گشت و گذار در صفای تاریخ

از اتاق بیرون زدیم تا بیشتر با فضای خانه آشنا شویم ، به سمت راه پله ها که می رفتیم در مسیر فقط با زیبایی ها دوپینگ می کردیم ، تشت های آب قدیمی که داخل یکی از آنها یک پر بزرگ حس پرواز می فروشاند، دو صندلی کنار یک میز قدیمی که در پشت آن کوزه های دست ساز کویری با آن رنگ های مشعوف کننده شان آویزان شده بودند ، دقیقا کنار راه پله جلوی در یک درختچه کویری قرار گرفته بود که انگار با ذهنت بازی می کرد و تو را به سمت خویش فرا می خواند نزدیک شدیم

نوک هر شاخه دست سازه ای آویزان شده بود که بیشتر از کاربرد دکوری شبیه حجم های هنری نمایشگاه های پست مدرن بود. در گیر لذت بردن از درختچه دوست داشتنیمان بودیم که پشت سرمان یک شبح سفید کوچک پله ها را پایین رفت ، بی درنگ به دنبالش پله ها را پایین رفتیم تا به حیاط رسیدیم ، در آن لحظه زیبایی به دو بخش پس زمینه و پیش زمینه تقسیم شد ، در پیش زمینه بالاخره با شبح سفید کوچک آشنا شدیم ، گربه پرشین اصیل خانه به نام قاصدک

گربه ای سفید و پر عشوه که گویی نماد خانه بود شکوه و جلالش در قدم زدن کاملا با قدمت ۳۵۰ ساله خانه منطبق بود ، کمی نوازشش کردیم تا حرکت کرد ، با حرکت او به پس زمینه ناگهان ما خود را میان حیاط تاریخی خانه دیدیم

مرغ سحر ناله سر کن…داغ مرا تازه تر کن

صدای طنین انداز ابدی ترین فارسی خوان تاریخ که از گوشه حیاط پخش می شد بر روی تصویر حوض چهار گوشی که روی هر گوشه گلدانی با گل شمعدانی قرار گرفته بود ، بیشتر بسان فیلم های خدا بیامرز علی حاتمی بود

دو باغچه در دو طرف حوض که درخت های انار و پرتقالش مامن گنجشک های خوش صدای اهل کویر بود ، چهار تخت در اطراف حوض بهترین نقطه برای مطالعه یا فکر برای خلق هر آن چیزی بود که حال خوب نیاز داشت

خوردنی ها هم خوشحال بودند

از جایی که رستوران در شب اقامت ما فعالیت نمی کرد به شهر رفتیم و اینبار فیله مرغ خریدیم و برگشتیم ، وقتی برگشتیم آسمان نارنجی برای ما سورپرایز داشت ، نمای خانه با پس زمینه غروب فقط زیبا نبود ، یک اثر هنری می نمود

علی ما را به آشپزخانه راهنمایی کرد ، یک آشپزخانه خیلی کامل که نوع چینش ان تمام تاریخی و روستایی بود ، آشپزی را شروع کردیم و شب شده بود چراغ ها روشن شد و تا حاضر شدن غذا چای خیلی می چسبید ، نسترن ما را به چایخانه راهنمایی کرد فضای سنتی و صمیمی که در گوشه ای از آن یک سماور بزرگ قدیمی و زیبا خود نمایی می کرد ، پس از صرف چای ، غذا را حاضر کردیم و بشقابی هم برای علی و نسترن بردیم ، خودمان کنار حوض روی تخت با آن صداهای مست کننده غذا خوردیم و کم کم پلک هایمان سنگین شد، فکر می کنم فاصله سر بر بالش گذاشتن تا خوابمان سه دقیقه هم نشد ، چشم که باز کردیم ۸ صبح بود ، به سمت بیرون رفتیم که بانویی به ما گفت صبحانه حاضر است

به سمت رستوران رفتیم ، صبحانه ای جذاب برایمان تدارک دیده شده بود هم گرم و هم سرد

از اینکه باز هم موقع خوردن صبحانه نمای روبرویمان آب نمای حوض بود راضی و خرسند بودیم ، مربای هویج فوق العاده ای بود ، تخم مرغ ها به درخواست خودمان هم زده و یا درسته سرو می شد ، نان محلی خوش طعم ما را به بالاترین حد انرژی برای آغاز یک روز فوق العاده رساند.

می دانی…خانه صفا از آن جاهایی است که دوس نداری اقامتت تمام شود

نزدیکان خانه صفا  

این شهر از جنوب به کاشان ، از شرق به ابوزید آباد ، از غرب به نوش آباد و از شمال به کویر مرکزی ایران راه دارد ، پس نمی توان یک لیست کوچک از جاذبه های این منطقه تهیه کرد ولی برای پیشنهاد می توان به مجموعه تاریخی قاضی ، منطقه باستانی ویگل ، حمام های تاریخی ، آب انبارها و امامزاذه های تاریخی اشاره کرد ، البته یادتان نرود که اگر آران و بیدگل رفتید قبل یا بعد از آن حتما سری به کویرهای مدهوش کننده اطراف هم بزنید… خانه صفای آران و بیدگل یادمان می اندازد که هنوز هستند کسانی که ایران برایشان خیلی بیشتر از یک واژه اهمیت دارد


Cooperation with www.otaghak.com/